Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی

تو از قلب پاکم، خبر نداشتی
تو عالم یه رنگی، که مارو کاشتی...


نگو که این جدایی، کار خدا بود
مشکل فقط همین بود، دوستم نداشتی...

هر وقت می خواستم بگم، یه باوفا باش
تو این همه غریبه، یه آشنا باش...

دلم تو سینه داد زد این التماسه
فکر غرور این دل، محض خدا باش...

نه جای قهر گذاشتی نه جای آشتی
گفتی هواتو دارم، اما نداشتی...


نه اینکه توی عشقت من کم آوردم
مشکل فقط همین بود، دوستم نداشتی...


شاید در این بازی قلبت بشه، راضی  " مارو شکستی "
حالا که می سوزم از آتش عشقت،  "خاموش نشستی"


در غایت خوبی، تو چیزی کم نذاشتی
مشکل فقط همین بود، دوستم نداشتی...



 

خدا حافظ بروعشقم برو که وقت پروازه

برو که دیدن اشکات منو به گریه میندازه

نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست

نمیشه بعد تو بوسید نمیشه بعد تو دل بست

منو تنها بذار اینجا تو این روزای بی لبخند

که باید بی تو پرپرشه که باید از نگات دل کند

حلالم کن اگه میری اگه دوری اگه دورم

اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم

که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم

فدای عطر آغوشت برو که وقت پروازه

برو که بدرقه داره منو به گریه میندازه

پرنده مردنی است...


چقدر خواب ببینم که مال من شده ای ؟


و شاه بیت غزل های لال من شده ای ؟

چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض

جواب حسرت این چند سال من شده ای ؟

چقدر حافظ یلدانشین ورق بخورد ؟

تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم ؟

خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای ؟

هنوز نذر شب جمعه های من این است

که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

که اتفاق بیفتد کنار تو هستم

برای وسعت پرواز بال من شده ای

میان بغض و تبسم، میان وحشت و عشق

تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای...

مرا در کنار باورهایت جای بده




چیزهایی که می نویسم

واژه هایی نیست که در شان شما باشد

ولی همین که با این بهانه

به شما سری می زنم و از سلامتیتان باخبر شوم

و دلتنگی خودم را به پایان برسانم کافیست

تو ای رفیق راه دور من اگر میدانستی

چقدر برای من عزیز هستی هیچگاه

مرا از خود بی خبر نمی گذاشتی

پس مرا در کنار باورهایت جای بده تا بدانم این دلتنگی ها

احساس محبتی است که در دل هم دیگر داریم

به امید روزی که در کنار هم دلمان را از محبت همدیگر جلا دهیم


پس تا آن روز من همیشه به یادتان خواهم بود..



 


عشق سکوی پرتاب به سوی خداست


از یک استاد دینی پرسیدم عشق چیست :


در جواب سکوتی کرد و نگاهی به من

دستهایم را گرفت و کمی آمد جلوتر

آرام زیر گوشم زمزمه کرد

عشق سکوی پرتاب به سوی خداست

در چشمانم نگاهی کرد و دستانش را به روی شانه هایم گذاشت و گفت

پس مراقب باش عاشق کی می شی...   





امشب شب رویایی تو بود و تو نبودی / در دل همه آوای تو بود و تو نبودی / دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد /در حسرت دیدار تو بودو تو نبودی…
=============================
شبی ساقی ز من پرسید که جانا آرزویت چیست

بگفتم دیدن یارم که جز او آرزویی نیست
=======================

سکوت عاشق در برابر جفای معشوق ، فقط به خاطر حرمت عشق است


=====================================


من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد...!


کدام قبله

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری ؟



 

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.
بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهم‌تر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...



ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وامی کنی
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
بادوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می کنی
آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوهکن
از دست شیرین درد دل با سنگ خارا می کنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا می کنی
امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست

این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی





گــــاهـــــی

دلــــت میخــــواد همـــه بغضــات از تــو نگــاهـــت خــونــده بشـــه

کـــه جســارت گفتــــــن کلمـــــه ها رو نــــداری

امــــــا یـــه نگـــاه گـنـــگ تحــــویل میگیـــری

و یــــه جمــله مثلـــه
:

چیــــزی شــــده؟؟؟
!

اونجــــاســـت کـــه بغضتـــو بـــا لیـــوان سکـــوتـت ســر میکشـــی

و بـــا لبخنــــد میگــــی
:

نـــــــه هیچـــــــی
... !