سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است
گاهی کامل فراموش میکنیو بعد میبینی که باید منتظر می ماندی
و گاهی آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها
باید فراموش میکردی

تـــو را دوست میدارم
چه فـرق مى کند که چـــــــــــــــرا
یــــــــــــا از چــــــــــــه وقـت
یـا چطـور شـد که... چه فـــــــــــــــرق میکـند،
وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور کنـى . . . که نمـى
کـــــــــنى
و من بــایـد فـرامـــــــــوش کــنم . . . کـه نمـــــى
کـــــنم.
وقتی کودک بودم تنها یک اشتباه داشتم
آن هم این که نمیتوانستم بند
کفشهایم را درست ببندم اما
حالا تنها کار درستم بستن
بندکفشهایم است...
هر رهگذری محرم اسرار نگردد
صحرای نمکزار چمنزار نگردد
هر جا که رسیدی مکش طرح رفاقت
هر بی سر و پا، یار وفادار نگردد

همیشه
گفتیم : اونی که گریه می کنه ، یک درد داره
اما
اونی که می خنده هزار تا ! ؟
در
حالی که باید بگیم : اونی که می خنده هزار تا درد داره
ولی
اونی که گریه می کنه به هزار تا از درداش خندیده
اما
جلوی یکیشون کـــــــــــم آورده

ساعتها
زیر دوش به کاشیای حموم خیره میشم
غذام
رو سرد میخورم ، ناهار ها نصفه شب ، صبحانه رو شام
لباسام
دیگر بهم نمیان ، همه رو قیچی میزنم
ساعتها
به یک آهنگ تکراری گوش میدم و هیچ وقت آهنگ رو حفظ نمیشم
شبها
علامت سوالای فکرم رو می شمرم تا خوابم ببره
تنهائی
از من آدمی میسازه که دیگه شبیه آدم نیست
چه
مرگــــمه لعنــتی ؟
همش
با خودم میگم پس کی یه روز خوب میاد ؟
![]()
بعـد هر طوفانی
آسمان های صاف و روشن می آیند
آیا تو هم
بعد از دل تنـگ من می آئی ؟

خدایا
کن نگاه بر حال زارم
خدایا رس به دادم کس ندارم
خدایا درد و غم شد حاصل من
خدایا غم نشسته بر دل من
خدایا خسته ام من از زمونه
خدایا عالمت عاشق کشونه
خدایا من غریب و دل شکستم
خدایا از زمونه خیلی خستم
خدایا من در این دنیا اسیرم
خدایا تو بگو من کی می میرم؟

درویشی به اشتباه فرشتگان به
جهنم فرستاده میشود
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می
کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و
بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند

امــــــــروز با همه ی دنـیــــــــا قهــــــرم ...
امــــــا ...
تــــــــــو
صدایــــــم کــن ...
بـرمـی
گـــــــــــــردم !!!
آدمهای ساده را دوست دارم
همان ها که بدی
هیچ کس را باور ندارند
همان ها که
برای همه لبخند دارند
همان ها که
همیشه هستند
برای همه هستند
آدمهای ساده را
باید مثل یک
تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا
کرد؛
عمرشان
کوتاهاست
بس که هر کسی از
راه می رسد
یا ازشون سوء استفاده می کند یا
زمینشون میزند
یا درس ساده نبودن بهشون می دهد
آدم های ساده
را دوست دارم
بوی ناب آدم می
دهند

به جرم وسوسه
چه طعنه ها که نشنیدی حوا
پس از تو
همه تا توانستند آدم شدند
چه صادقانه حوا بودی
و چه ریاکارانه آدمیم...
مدام می گفتی دوستت
ندارم ..
اشک
در چشمان من حلقه می زد ..
تو
می خندیدی و می گفتی دروغ گفتم ..
من
از دروغ هایت نمی ترسم ..
من
از آن می ترسم ..
که چوپان دروغگو نیز ..
روز
آخر راستش را گفت ..
اما
دیگر کار از کار گذشته بود

قصه ی این عشقی که میگم / عشقه لیلای مجنونه
با یه روایته دیگه / لیلی جای مجنونه
مجنون سره عقل اومده/ شده آقای این خونه
تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه
اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره
با یه اخمه کوچیکه اون ، دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازم، این مثله یک دستوره
همین یه راه مونده واسش! ، چون عاشقه مجبوره
زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره
هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره
عاقبته لیلیه ما / مثله گلهای گلخونه
تو قابه سرده شیشه ای / پژمرده و دلخونه
حکایت عشقه اونا / مثله برفه زمستونه
اومدنش خیلی قشنگ / آب کردنش آسونه
اخمه تو خالی از عشقو / بی نوره سوتو کوره
عاشق کشی مرامته / نگات سرده و مغروره
عشق اومده توی نگاش / از کینه ی تو دوره
یه کاری کن تو هم براش/کمه عاشقیتم زوره
زوره، عشقه تو زوره / احساس، همیشه کوره
هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره
دلم در این هوای آلوده دلتنگی، پر از غبار شده، مدتی گذشته و
هنوز این گرد و غبارها پاک نشده، هر کسی می آید پیش خود میگوید شاید
این دل حراج شده، اما کسی نمیداند که دلم یک عاشق
سر به هوا شده...
دلی
که عاشق است و عشقش در کنارش نیست، دلی که لحظه به لحظه به خیال آمدن عشقش دیگر
محکوم به انتظار نیست
برای دلم گاهی مادری مهربان میشوم
دست نوازش بر سرش میکشم میگویم : غصه نخور میگذرد
برای دلم گاهی پدر میشوم
خشمگین میگویم : بس کن دیگر بزرگ شده ای
گاهی هم دوستی میشوم مهربان
دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویا
دلم از دست من خسته است

و چه بی اختیار خود را میکشم بر لبهی تیز جدایی
تو را میخوانم
و هیچ نیست پاسخی
فریادم را دیگر
نمیشنوم
در میان
صداهایی که میگویند
رفتهای..
دخترک رفت، ولی...
زیر لب این را
گفت:
"او
یقینا" پیٍ معشوق خودش می آید"
پسرک ماند ولی
روی لبش زمزمه بود:
"مطمئنا"
که پشیمان شده بر می گردد"
"عشق
قربانی مظلوم غرور است هنوز"...