هر کسی هم نفسم شد
دست آخر قفسم شد
من ساده به خیالم
که همه کار و کسم شد
اونکه عاشقانه خندید
خنده های منو دزدید
پشت پلک مهربونی
خواب یک توطئه می دید
رسیده ام به ناکجا
خسته از این حال و هوا
حدیث تنگیست
مرا طاقت من نیست
اینجا همه خوبند خیالت راحت !
من مانده ام و چهار تا هم صحبت
این گوشه نشسته ایم و دلتنگ تو ایم
من، عشق، خدا، عقربه های ساعت
گاهی خدا درها رو میبنده و پنجره ها رو قفل می کنه
زیباست اگه فکر کنی شاید بیرون
طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه
پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد!
مظلومیت خاصی دارد!
باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او!
در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد !
نه پر و بال ریخته اش...
دلگیرم از تمام الفبای بی کسی
به خصوص این پنج حرف( ف ا ص ل ه) . . .
ساعت ها را بگو بخوابند...
بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست...