مانند هیزم های مصنوعی شومینه میسوزم
ولی
پایانی ندارم..!
درد یعنی این...
شهامت می خواهد
هیچوقت
هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد !
نامم را پاک کردی... یادم را چه میکنی؟
یادم را پاک کنی... عشقم را چه میکنی؟
اصلا همه را پاک کن
هر آنچه از من داری
از من که چیزی کم نمیشود
نکند آن را هم پاک کرده ای؟
نــــــــــــه ! شدنی نیست
نمیتوانی آنچه که نداشتی را پاک کنی
داشتم فیلم یک عاشقانه ساده رو میدیدم، شما چطور؟ این فیلمو دیدید؟
خیلی برام دردناک بود
فکر میکردم بعداز گذشت مدتها عشق گندم دیگه کم رنگ شده تو وجودم
اما دیدم نه...
با لحظه لحظه دیدن فیلم تنم لرزید و یخ زدم...
گاهی هم چشمام پراز اشک میشد...
خدایا...
چقدر این فیلم مشابه سرنوشت خودمه
با این تفاوت که من از گندمم بی خبرم
و نمیدونم گندم من، اون حرفایی که لحظات آخر بهم زد از رو ناچاری بود
یا که نه از ته دلش...
هیچ چیزی تو این دنیا موندنی نیست جز نام نیک و بد
آره، منم میدونم
ولی به نظر شما این حقم نبود به اون چیزیی که دل لعنتیم ازم خواسته
بود، بهش برسم؟
بچه ها من شرمنده ی دلم شدم
الهی هیچ کسی شرمنده ی دلش نشه
هرکسی اینو خوندش حداقل قبل از هرکاری همه چیزو بسنجه
ببینه که عین من یه روز خدای نکرده شرمنده ی دلش نمیشه که...
البته آخر این فیلم بر خلاف سرگذشت من شیرین بود!
کاش آدمایی همچون کرامت، زیاد بودن...
کاش...
من که دیگه هیچ ذوق و شوقی تو زندگیم ندارم
امیدوارم این مشکل هیچوقت برای شما پیش نیاد
برام دعا کنید
حامد
شاید آرام تــر می شدم
فقــط و فقـــط
اگر می فهمیدی
حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی
نوشته نشده اند