Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

بیا برگردیم

عشق در حیطه فهمیدن ما نیست، بیا برگردیم
آسمان پاسخ پرسیدن ما نیست، بیا برگردیم
گریه ها مان چقدر تلخ ببین، رنگ ترحم دارد
تا زمین دشمن خندیدن ما نیست، بیا برگردیم
باغ از فطرت این جاده پر از بوی شکفتن ها حیف
شمّه ای مهلت بوییدن ما نیست، بیا برگردیم
بال سنگین سفر می شکند وای ملال انگیز است
هیچ کس منتظر دیدن ما نیست، بیا برگردیم
مثل گنجیم گران سنگ کمی وسوسه آمیز ولی
دزد هم مایل دزدین ما نیست، بیا برگردیم!




دلبسته به سکه های قلک بودیم


دنبال بهانه های کوچک بودیم

رویای بزرگ تر شدن خوب نبود

ای کاش تمام عمر کودک بودیم...

 

 

یهـو

بعضی آدمهــــــا یهـو میــان ؛ یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن !

یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت...

یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات،یهـومیشن دلیل نفس کشیــــدنت

بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن.... یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات ؛

 یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هاتو همـــــــه ی اشکات !

 یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت 

 

رو خط اهن قطار یه شاپرک نشسته بود


انگار که بغض اسمون توی دلش شکسته بود


یه زخم کاری و عمیق نمک میذاشت رو بال اون


همون یه زخم شاپرک که نحسی بود تو فال اون


انگار که خسته بودنش از عاشقی بود و گلا


یه طوری باز نشسته بود شبیه اسمون جلا


همین که خواست گریه کنه دلش پر از گلایه شد


اسمون پر از غمش سقف بدون پایه شد


خراب شدش روی سرش مثل وفای روزگار


مثل فریب اون گلا که مونده بود به یادگار


میگفت خدا چرا همش منم جدا از عاشقا


جرا فقط پر میزنن شاپرکا بین گل شقایقا


صدای سوت سوت قطار چشای اونو تر میکرد


اون هدف خودکشیشو یه جوری تازه تر می کرد


امید زنده بودنو مچاله کرد گذاشت کنار


تا این که خوابوند سرشو رو ریل اهن قطار


یهو یه صحنه ای رو دید دلش از اون دلش برید


انگار که باز شقایقو گل عزیزشو می دید


درست میون سختی و سرمای سنگا ی کثیف


یه گل جونه کرده بود اما بودش خیلی نحیف


اون شاپرک دلش گرفت پر زد و رفت به اسمون


قطار بازم سوت کشیدو رفتش مثه ترانه امون

 

 

 

عشق را باید از آن ها آموخت

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

پلک هایی که تا وقتی خون

در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند

پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که

در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند

عشق را باید از آن ها آموخت …!



خودش اول نگاهم کرد خدایا / به صد خواهش صدایم کرد خدایا


گناه این جدایی گردن اوست / که او آخر رهایم کرد خدایا...

که تو عاشقتر از من برگزیدی؟؟

چه کردم با تو در دنیای عشقم

که اینگونه ز من تو دل بریدی؟

چه کردم با دلت ای مهربانم

که تو عاشقتر از من برگزیدی؟؟

مگر غیر از وفا از من چه سر زد

که دل را بی وفا خواندی و رفتی؟؟؟

مگرغیراز نگاهت، به چشمانم، که در زد


که از نازچشم خود، ازدل گرفتی؟؟؟؟


مگر در باغ احساسم چه کم بود

 
که یکبار از وجودش گل نچیدی؟؟؟؟؟


مگر در قلب من جای تو کم بود


که از این آشیانه پر کشیدی؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

چو شمع

در میان سور و ساز خویش، خندانم چو شمع


رقص مرگست این که می پیچم بخود، از تاب درد


کس چه میداند که می سوزد تن و جانم چو شمع؟


با که گویم درد بی درمان خود را، زان که من


در میان جمع، تنها و پریشانم چو شمع


اشک گرمو، آه سردو، روی زردو، سوز دل


حاصل عشقندو من این نکته میدانم چو شمع


با خیالش، با نگاهش، با فراقش، با غمش


گاه گریان، گاه سوزان، گاه لرزانم، چو شمع


بس که با شب زنده داری های خود خو کرده ام


از نسیم صبحگاهی هم گریزانم چو شمع


گفتمت از سوز و ساز عشق ننشینم ز پای


تا وجودی باشدم بر عهد و پیمانم، چو شمع!