Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

عصر ما عصر فریبه

اگه دیدی طرف مقابلت باهات راه نمیاد، شک نکن خسته است؛ چون داره با یکی دیگه چهار نعل می‌تازه.

 


با یک نگاه عاشق می شدیم و با یک اشاره دل می باختیم
وقتی به دل بستن خود فکر می کنم ؛ از همه آن سادگی ها به خنده می افتم...
ولی نه! اگر چه دل ها پاک بودند و بی آلایش ؛ اما زندگی
مسیری به همان سادگی نداشت .
من به یک نگاه دل باختم و به صد اشاره آن را پاک کردم.
می دانم آنچه باید ؛ اتفاق میافتد
من به تقدیر نوشته شده ایمان دارم و فکر می کنم آنچه باید ؛ رخ خواهد داد.
پس خود را به سرنوشت می سپارم و ایمان دارم
دل های پاک و بی گناه تقدیری زیبا دارند...

 

 


عصر ما عصر فریبه


شهر ما سرش شلوغه، وعده هاش همه دروغه ...


آسمونش پر دوده ، قلب عاشقاش کبوده ...

قفس ها پر پرنده ، لبای بدون خنده ...

چشما خونه ی سواله ، مهربون شدن محاله...




ما را به عشقت میخری و ساده رسوا میکنی

عهدی که با ما بسته ای افسوس حاشا میکنی

زلفت حمایل میکنی از آشنا رد میشوی

از ما مگر تنگ آمدی هر شب خدایا میکنی

ما را بدینسان میبری تا ارتفاع دلبری

اسباب و ابزار سقوط آسان مهیا میکنی

بر کس مزن آن تیشه را کز بند بند ما زدی

زنهار اشک خفته را امواج دریا میکنی

نقد از کفم دل برده ای آنرا به نسیه پس بده

حالا که در دل دادنت امروز و فردا میکنی

روزی که دل میباختم حرف چرا وچون نبود

اکنون نمیدانم چرا، اما و آیا میکنی؟؟؟

 


 

سختی و تنهایی را وقتی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغ گفت:

هر چقدر دوست داری نوکم بزن ولی تنهام نذار...

 


 

مسجـد بین راهی

 

تازه امروز
وقتی به تو نگاه میکردم
فهمیدم چرا
قصری که با تو میساختم
و قرار بود زیباتر از ملک سلیمان باشد
با گذشت مدت مدید
ساخته نشد
همه ی سنگهایی که
با زحمت برای ساخت قصر می آوردم
تو برای سرگرمی
روی آب نشانه میگرفتی
و ساده پرتــــــــــــاب می کردی
تا کمی دورتر غـــــــــــرق شوند



مثـل آن مسجـد بین راهی تنـهایم هر کسی هم که می آید مسافر است

می شــکند هم نمازش را و هم دلم را و می رود


 

 

بی توچه لذتی دارد
زیر باران
ماندن و خیس شدن!!؟
آری
خیس میشوم
اما
نه زیر باران باتو
زیر اشکهایم بی تو


 


هَمیـــشه میگفتـــــی :

مـــــــن ، یه تار مُوی تو را به هیچ کَس نمیــــــدَهم!

اینقَدر تار های مویِ مَن را ...

به این و آن دادی تا کَچَــــل شدم !

حـــــــالا برو دســـــت از سر کچلم بردار....!

 

 

 

 

سکوت

چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم

 

 آمدنت را سکوت کردم.

داشتنت را سکوت کردم. رفتنت را سکوت کردم.

انتظار بازگشتت را هم.....

حالا نوبت توست...

باید در سکوت به تماشا بنشینی سوختنم را



 

 

تمام سال من بیتو
پر از سوز زمستونه
صدای خنده رو هیچکس
نمیشنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من
یه دریا درد و غم داره
یکی انگار توی سینم
گل یأس میکاره
بیتو قلب جهنم هم
مثل خونه واسم سرده
با اون حالی که تو رفتی
محاله بازی برگرده

دارم یخ میزنم بیتو
تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی
نمیشه حفظ ظاهر کرد
جای خالیه تو داره
همه دنیامو می گیره
بیتو آسونترین کارا
واسم سخت و نفس گیره

بیتو هم صحبت شبهام
همین چهار دونه دیواره
بیتو این سقف هم سقف نیست
ازش دلتنگی می باره

 


رفتن همیشه به معنای رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت.
در بن بستهای زندگی راه آسمان باز است
پرواز بیاموز.

(شهید شریعتی)

 



 

به سلامتی...

من سکوتم حرف است

حرفهایم حرف است

خنده هایم حرف است

کاش می دانستی می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش میدانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمیترسیدی

که مبادا که دلت پیش دلم گیر کند

کاش می دانستی چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای دردت، سینه دلسوزی نیست...

تازه خواهی فهمید

مثل من هرگز نیست!



بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن...

بعد چشمشون به یه گردو میفته دولا میشن تا گردو رو بردارن الماس

میفته تو شیب زمین قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره...

میدونی چی میمونه؟


یه آدم...

یه دهن باز...

یه گردوی توخالی...

یه دنیا حسرت...

 


به سلامتی عاشقی که ضربه خورد ولی ضربه نزد...

به سلامتی دلی که شکست اما نشکوند...
به سلامتی پسری که دید عشقش با کس دیگست فقط ایستاد و در عین خشم گریست...

به سلامتی خدا که هر وقت تنها میشیم و میریم سمتش با آغوش باز قبولمون میکنه...

به سلامتیه سربازی که یک ساعت وایستاد تو صف تلفن تا سه دقیقه با عشقش حرف بزنه،ولی هرچقدر زنگ زد بازم پشت خطی بود...!

 

خدا کند

به دریا شکوه بردم از شب دشت

                       وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت

       به هر موجی که می گفتم غم خویش

                                سری میزد به سنگ و باز می گشت...!


خداوندا نگاهت باز با من از راز دل گفتش

خداوندا صدایت هم به من با ناز دل گفتش

که من انسانم و پاک و پر از احساس

که من معشوقم و عاشق,تو میدانی خدای پاک

خداوندا دلم آشفته است و باز میخندد

نمیدانم چرا این گونه با احساس میخندد

خداوند مگر حال , عشاق این گونه میباشد

به من اموخته اند هر شب ز درد عشق مینالند

خداوندا منم عاشق ولی خندان و پر احساس

چرا این گونه میباشم؟ چون تویی عشقم خدای پاک

 


روزگاریست همه عرض بدن میخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند
دیو هستند ولی مثل پری میپوشند
گرگ هایی که لباس پدری میپوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر میسنجند
عشق ها را همه با دور کمر میسنجند
خوب طبیعی است که یک روزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد