Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

گذشت لحظه های با تو بودن

گذشت لحظه های با تو بودن

و در پاییز عشقمان

نامی از دوست داشتن باقی نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بی رحم تقدیر

درو کرد گندمزار دلهایمان را

و تهی شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده های غمگین

در آن کویر آرزو

شاعری دل شکسته و تنها

می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها

شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکی به یاد همه خاطره ها..

 

آرزویم

آرزویم اینست نتراود اشک چشمت هرگز
مگر از شدت شوق
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آن که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

کجاست

آن عشق زیبا، آن مجنون بی پروا کجاست

آنکه می راند زدل، پاییز غم ها را کجاست

آنکه روید از زبانش شعر عشق و آرزو

آنکه مستم می سازد از عشق جنون آسا،کجاست

آن کوه غم، آن خسته ی دل شکسته

آنکه من در آرزویش مانده ام تنها ،کجاست


زندگی یک بازی درد آور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم  

کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را با همین غمها خوشست 

 با همین بیش و همین کمها خوشست
زندگی را باختیم هیچ شاکی نیستیم 

 بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

مرا همین بس

مرا همین بس است که قلب تو مدام بتپد
نه برای من
نه  نه 

میدانم که قلب تو از آن من نیست 

 بتپد برای او که باید...

مرا همین یاد تو کافیست