عید من باش گلم!
سفره ای باش به اندازه ی عشق...
هفت سینی به بلندااای دلت
و مرا دعوت کن
سرِ آن سفره ی ناب
ای تو همرنگ گلاب
عیدِ من باش گلم...!
عید پیشاپیش مبارک
آخرین شعری که گفتم،
باز یادم با تو بود،
من که غرق خویش بودم،
نمی دانم،
چه کس آنرا سرود،
در خیالم می سرودم از تو باز،
می گشودم پرده های رمز و راز،
می زدم بر سیم سازم پنجه ای،
می ساختم آهنگ و شعر تازه ای،
چون که شعرم،
رو به پایان می رسید،
پنجه هایم روی سازم می دوید،
باز نغمه،
نغمه چنگ تو بود،
گوش کردم،
آهنگ ، آهنگ تو بود،
ساز می زد ، شعر می امد،
ولی بی اختیار،
دفترم افتاده از دستم ، کنار،
این ترانه،
خاطراتت زنده کرد،
عطر تو پیچید در جانم،
مرا دیوانه کرد،
یک نفر من را،
ز شعرم رانده بود،
گوئیا یک قصه،
از بی مهریت جا مانده بود،
آخرین شعرم،
همه یاد تو بود،
من که غرق خویش بودم،
نمی دانم،
چه کس آنرا سرود
زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری .
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند،
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند،
دعا کن برای آنها که نفرینت کردند،
درخت باش بر غم تبرها،
بپر به کوری چشم خفاشها،
بهارشو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست …