مرا از شعرهایم می شناسی
مرا از غصه هایم می شناسی
اگر یک شب به بالینم بیایی
مرا از ناله هایم می شناسی
تو را از چشم هایت می شناسم
تو را از آن نگاهت می شناسم
سخن هرگز نگفتی با من اما
تو را از آن صدایت می شناسم

گاهی زندگی عجیب بوی نا امیدی میدهد
بوی نفرت،انزجار ، درد ، تنهایی
الآن از همون گاهی هاست!
دلم برای کسی تنگ شده...
کسی که اندوهم را بخواند و وسعت تنهاییم را درک کند
به گمانم این روزها ، زمین تنها کسی است که دوستم دارد!
چون تنها اوست که آنگاه که زمین میخورم محکم مرا در آغوش میگیرد
آنقدر محکم مرا در سینه خود می فشارد
که توان بلند شدنم دیگر نیست.

هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم
نگاهی سرشار از عشق و محبت و صمیمیت.
امروز؛ روزها از آن روز می گذرد،
ولی تو هنوز برنگشته ای
...
صدایت در گوشم زمزمه می کند و نگاهت در ذهنم مجسم،
ولی من تو را می خواهم نه خیالت را ...

چه قدر امشب سرد است
شیشه وجودم، یخ بسته
میترسم،
با تلنگری بشکنم
آنروزها....
آنقدر از گرمای تو پر بودم
که در تب میسوختم
پس کوچههای مهربانی را
گام به گام،
شانه به شانه
قدم می زدیم
اما نمیدانم
کدام کوچه حسود
قدمهایت را از من ربود