
"ولادت حضرت معصومه(س)" و " روز دختر "
بر همه ی دختران پاک، صادق و وفادار این مرز و بوم
مبارک باد.
دختران پاکدامنی که
نه به خود خیانت کرده اند و نه، به دیگری؛
نه با احساس خود بازی کرده اند و، و نه احساس کس دیگر را به بازی گرفتند
دخترانی که فردا روزی، مادرانی سالم برای فرزندان، و همسرانی شایسته و سربلند برای شوهرانشون خواهند بود

من گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمیگردم...
چـه
اشـتـبـاه بـزرگـیسـت.......
تلخ
کردن زندگی خود
بـرای
کـسـی کـه......
در دوری مـا
شـیـریـن
تـریـن لـحـظـات
زنـدگـیـش
را سپری مـی کـند!!!

بیچاره
عروسک ....
دلش
می خواست زار زار بگرید ولی؛
خنده
را بر لبش دوخته بودند!!!

تو
خودت را رنگ زدی..تا شیبه خاطرات این آدما ها باشی؟
شاید
فراموش کردی....که این آدمها...رنگین کمان را با دروغ های خود رنگ میکنند!
تو برای آنها...حتی معنی بی رنگی را هم نداری.!
کاش
سیاه و سفید بودی!.
تا
باورشان میشد...تو شیبه دروغ های رنگیِ آنها نیستی!
شبیه
حقیقتِ...خودت هستی!
دلم
گرفته خدایا تو دل گشایی کن
من
آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به
بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل
گرفته ما بین و دلگشایی کن

تو
از زندگی ات متنفری
...
درحالیکه...
عده
ای در ارزوی داشتن زندگی تو اند...

مادرم
را هیچ وقت ندیدم که پرواز کند؛
زیرا
به پایش؛
من
را بسته بود؛
پدرم
را؛
و
همه ی زندگیش را ...

احتمالِ آمدنت را
می شود از شعرهایم تشخیص داد
غم انگیزتر برایِ من
دل انگیزتر برای دیگران

هر
چقدر بد شدی بازم حرف رفتن نزدم
تو
همش راهتو رفتی من همش راه اومدم
تا
به سختیا رسیدیم خودتو باختی چرا
اگه
دوری دغدغه ات کو دورم انداختی چرا
هرکاری
کردم به چشت اصلا نیومد
ببخش
عزیزم که همین ازم بر اومد
چیشد
اون حس زلالت اون دل ساده و صاف
لااقل
دستشو ول کن جلو من بی انصاف
من
دلم قد یه دریاست طاقتم خیلی کم
نگیر
دستاشو اقلا پیشم اینقد محکم
تا
یکی اومد سراغت دل منو رو پس زدی
تو
کنار کشیدی اما کاش کنار میومدی
به
هر دری زدم که تو اروم بگیری
حالا
که خوبه همه چی تو داری میری
اگرچه
رفتی عزیزیم با عشق تازه
ولیکن
این در رو به تو همیشه بازه
یه
روزی خسته میشی از پرسه و ولگردی
یا
پشیمون میشی از اینکه منو ول کردی
تازه
خواستم پر بگیرم که شکستی بالمو
توکه
جای زانوهام نیستی بفهمی حالمو...
توکه جای زانوهام نیستی بفهمی حالمو...
چند روزی به آمدن عید
مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و
شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد
سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی
دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین
طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 سالهمان با آن کت قهوهای سوختهای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید
من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.
"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند
با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم
می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم
بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب
عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به
این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم
را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز
روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند
دقیقه با آن نفس می کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک
بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح
بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که
بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...
پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش
بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما
بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر
کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم
بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم
روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی،
همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر
کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.
بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم
به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد
و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش
درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟
"باز کن می فهمی"
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟
"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای
همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه
به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از
مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من
رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه
نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش
گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
"چه شرطی؟"
بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

زندگی چون گل سرخ است
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند!
سعادت در نگاه توست نه در چیزی که به آن می نگری!
با تشکر از دوست عزیزم مهندس ایمانی
به نام خدا
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد، وقت من ابدی است
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد:
اینکه آنان از بودن در دوران کودکی ملول می شوند، عجله دارند که زودتربزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی خود را می خورند.
این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان می شود آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنن و نه در حال.
اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم
بعد پرسیدم...
به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد :
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند که احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست که دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و یاد بگیرند که من اینجا هستم همیشه...

ح ک ا ی ت
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالار فت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. بعد در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و
باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید:
خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد:
«در زندگی واقعی هم همین طور است. ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم باارزشی هستیم.»

دوستای خوبم با آرزوی قبولی طاعات و عبادات، پیشاپیش عید فطرو به همتون تبریک میگم. منو هم از دعای خیرتون بی بهره نذارین.ممنونم
چند
وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز
گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و
شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,
ما
غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند
دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک
بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت
کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد
از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به
صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم
رو بهشون بدم ,,
به
همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که
من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد
بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار
زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با
غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد,,,
خب
این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با
دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که
با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که
متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا
خطاب میکنه
,,
دیگه
داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض
اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با
طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور
که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ
شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,
دیگه
با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و
قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون
پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم
صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه
بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین
امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر
اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه
18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
همینطور
که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت
چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو
تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,
من
تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده
بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط
کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی
پلو با ماهیچه بخوره همین ,,
ازش
پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت
داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی
یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,
یادم
نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه
میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید!
