Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

دریادم میمانی ای رویای آسمانی


خیلی وقته که توکوچه پس کوچه های تنهایی

 دنبال یه ردپایی ازتو میگردم اما دریغ


ازیک جای پا...

دلم برات تنگ شده


 برای چشمات، برای صدات

برای نوازش دستات

الان تو کدوم بستر، هم اغوش کی هستی

دل به عهدوپیمون کی بستی

باخیال کی دلت رومیسپری به رویا

باصدای کی چشاتو هدیه میکنی به بارون

دلم هوای روزی رو کرده که

زیر بارون بدون چترنشسته بودیم


کاش اون لحظه ها  
هیچ وقت تموم نمیشد


 چه قدر سخته زندگی تو این فضای بی نفس


دریادم میمانی ای رویای آسمانی




 

بزرگترین هدیه ایی که میتوان به کسی داد ؛

زمان است

هنگامیکه برای یک نفر وقت میگذاری ،

قسمتی از زندگیت را به او میدهی

که دیگر باز پس نمیگیری


گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد

 

خسته ام مثل درخت سروی که سال ها در برابر طوفان


ایستاد وروزی که به نسیمی دل داد ، شکست!


باتشکر از هستی عزیز






کاش میفهمیدی قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری

و بلندتر بگویی: بمان....

نه اینکه شانه بالا بیندازی و آرام بگویی: هرطور راحتی



 

تنهاییم را به گردن هیچکس نمی اندازم
گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد




می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم


دیدم خود خواهیه دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

آرزوهاتو یه جا یادداشت کن

خاموش کردن شمع فردی دیگر،

باعث نخواهد شد که شمع شما درخشانتر نور افشانی کند . . .




اسب اصیل هیچ گاه به دیگر اسب ها در طی مسابقه نگاه نمی کند،

بلکه تمام توجه خود را روی سریع تر دویدن معطوف می کند . . .




آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه.

خدا یادش نمیره،

ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری،

دیروز آرزوش کردی ....



یک بزرگی میگفت کلاغ را دوست داشته باش..

نه به خاطرسیاهی اش..به خاطر یک رنگ بودنش..

کرم خاکی را دوست داشته باش..

نه به خاطرکرم بودنش..به خاطر خاکی بودنش..

ومیگفت حتی انسان نامرد را دوست داشته باش..

چون اگر نامرد نبود..مرد از نامرد شناخته نمی شد



خاطرات گذشته منو میکشه آسون



سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالیم

عیبی نداره میدونم باعث این جدایی ام

رفتم شاید که رفتنم فکرتو کمتر بکنه
نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه

لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود
احساس من فرق داشت با تو دوست داشتن خالی نبود

بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون
چشام خیره به نورچراغ تو خیابون

خاطرات گذشته منو میکشه آروم
چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون

 
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون
چشام خیره به نورچراغ تو خیابون

خاطرات گذشته منو میکشه آسون
چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون

باختن تو این بازی واسم از قبل مسلم شده بود
سخت شده بود تحملت عشقت به من کم شده بود

رفتم ولی قلبم هنوز هواتو داره شب و روز
من هنوزم عاشقتم به دل میگم بساز بسوز



من سرم را بالا میگیرم

چون بازی را به کسی باختم که با خیانت برده بود

چند حکایتی از بهلول

یک روز شخصی از بازار عبور میکرد  که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن  مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت  از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول  به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:

کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول  دریافت کند





زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟

گفت: با مردمانی همنشینی می کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.




روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.

هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم



باشد که زندگی و آداب بزرگان راه زندگی ما بنده گان حقیر گردد.

یا حق