Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

Hamed

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

پروردگارا

پروردگارا در این روزهای پایانی سال به خواب عزیزانم ارامش


به بیداریشان اسایش


به زندگیشان عافیت


به عشقشان ثبات


به مهرشان وفا


به عمرشان عزت


به رزقشان برکت


و به وجودشان صحت عطا بفرما


آمین

گاهی هم انتظار

 

بعضی وقتا سکوت میکنی
چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی

بعضی وقتا سکوت میکنی
چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری

گاه سکوت یه اعتراضه ،
گاهی هم انتظار

اما بیشتر وقتا سکوت واسه اینه که
هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ،

توصیف کنه...


دلـت را بتـکان ...



غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین


بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!


حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

 

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

خاطرات نه سر دارند و نه ته

با مداد رنگی هایم
یاد خوب آمدنت را نقاشی می کشم !
و جاده سفید رفتنت را خط خطی ...
کسی نیست که
زندگی را برایم دیکته کند
و غلط هایم را بگیرد
و دور روزهای اشتباهم
خط قرمز بکشد
و مجبورم کند که
از روی تجربه ها ده بار بنویسم ...
کسی نیست ...
 
هیچ کس...





خاطرات نه سر دارند و نه ته ...

بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .

میرسند گاهی وسط یک فکر . . . !

گاهی وسط یک خیابان . . .

سردت می کنند . . . داغت میکنند . . .

رگ خوابت را بلدند . . .

زمینت می زنند . . .

خاطرات تمام نمی شوند . . .

تمامت می کنند !!!

.....................

با تشکر از دوست خوبم کژال (مدیر وبلاگ روستای دلم)


دوستای عزیزم سلام

بابت مطالب ناراحت کننده ای که تو وبلاگ مینویسم و باعث ناراحت شدنتو میشم ازتون عذر میخوام

و امیدوارم برادر کوچیک خودتونو ببخشید

آخه میدونید چیه؟

آدم چطور میتونه راحت باشه

بخنده و آروم بمونه

امروز یکی از دوستای خواهرم با این دنیای نامرد وداع کرد

خیلی ناراحت شدم و غمگینم

شما هم اگه داستانشو بشنوید قطعا حداقل یه فاتحه برای این خدا بیامرز میخونید انشاا...

این خانوم محترم وقتی شاغل شدن به ادعای عشق پسری پاسخ مثبت دادنو با هم ازدواج کردن

بعداز گذشت مدت زمان محدودی این خانوم بعلت تومور بدخیمی که تو مغزشون داشتن حال بسیار بدی پیدا کردن

و متاسفانه بینایی خودشونو از دست دادن

همسر ایشون بعداز این قضایا این خانومو در اختیار مادرش گذاشتن که مدت زیادی هم نبود که سایه پدر از سرشون کم شده بود

و اصلا سراغی دیگه نمیگرفتن

این خدا بیامرز و خانوادش با سخت ترین شرایط ممکن روبرو شده بودنو بارها برای مداوا در پی بدتر شدن حالشون بستری میشدن تا اینکه

دکترا دیگه قطع امید کردن

این طفلک با این حال امیدوار بود و با حسش منتظر زنگ در بود تا همسرش حداقل برای پرسیدن حالش یه سربیاد پیشش.

او نه تنها به این آرزوش نرسید بلکه وقتی تو این هفته های اخیر متوجه شد که همسرش چه خیانتیو در حقش کرده و نگو از قبل همسر و فرزند داشته و بخاطرموقعیت این خانوم خودشو پسر معرفی کرده و باهاش ازدواج کرده و همچنین بالا کشیدن جزئی از اندوخته های این خدا بیامرز

دیگه طاقت نیاورد و در عین سکوت از این دنیای بی رحم خداحافظی کرد

شما خودتون قضاوت کنید

ببینید این چه دیدی به عشقش داشت و چی از آب در اومد

نمیدونم چرا آخه یه عده واقعا درکی از عشق ندارن

من خودم هم ضربه خورده ی این راهم

بعداز ماهها و سالها باز از این قضیه رنج میکشم

چون در راهی که پیش گرفته بودم صداقت داشتم

به عشقم ایمان داشتم

ولی متاسفانه...!



برای روح این دختر پاک و عزیز دعا کنید

روحش شاد