بگذار سپیده سر زند
چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد .
و راه کهکشان بسته شود . . .
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد.
دوستی اتفاق است جدایی رسم طبیعت..
طبیعت زیباست نه به زیبایی حقیقت..
حقیقت تلخ است. نه به تلخی جدایی ..
جدایی سخت است نه به تلخی تنهایی..
باران که میبارد دلم برایت تنگ میشود...
راه میوفتم بدون چتر..
من بغض میکنم آسمون بجای من گریه...
ای کاش دستانم هیچ وقت بی دستات نمی موند.
در هیاهوی زندگی دریافتم :
چه دویدن هایی که فقط پاهایم را ازمن گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم .
چه غصه هاییکه فقط باعث سپیدی موهایم شد در حالیکه قصه ی کودکانه ای بیش نبود. دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود واگر نه نمیشود به همین سادگی ...
کاش نه میدویدم نه غصه می خوردم
فقط او را می خواندم
(خدای مهربانم رهایم مکن)
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
خدایا
یکی دیگر از فصل های زیبایت رو به اتمام است
پاییز از راه میرسد و من
همچنان در غربت خالقم که تو باشی سر میکنم
تو خالقم بودیو من بنده ات
برایم خدایی کردی و اما بندگیم را ازت دریغ کردم
و توهمچنان لبخند میزنی
مرا ببخش
ببخش که گاهی سوزش زخم های پشتم
مرا از تو غافلم میکند
مهربانی تو بس است برای تسکین این سوزش ها
زخم هایم یادگاری بندگانت است
مرا باکی از این زخم ها نیست
مادامی که تو خالقم هستی
تنهایم مگذار که وجود تو برای همه ی تنهاییم بس است
پاییز که میشود ، کار من آسان تر است
دیگر بغض گلویم را قورت نمیدهم
و قرمزی چشمانم را انکار نمیکنم ....
آخر همه می پندارند که سرما خورده ام !!!
بگذر تـــابــســـتــــان .....
حال من باتوخوب نمی شود ...
پــــایـــیــــز حال مرا بهتر می فهمد