اینجا همه خوبند خیالت راحت !
من مانده ام و چهار تا هم صحبت
این گوشه نشسته ایم و دلتنگ تو ایم
من، عشق، خدا، عقربه های ساعت
گاهی خدا درها رو میبنده و پنجره ها رو قفل می کنه
زیباست اگه فکر کنی شاید بیرون
طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه
پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد!
مظلومیت خاصی دارد!
باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او!
در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد !
نه پر و بال ریخته اش...
دلگیرم از تمام الفبای بی کسی
به خصوص این پنج حرف( ف ا ص ل ه) . . .
ساعت ها را بگو بخوابند...
بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست...
امروز مرا غیر پریشانی نیست
در مشکل من امید آسانی نیست
غم کشت مرا و کس به دادم نرسید
بالله که درین شهر مسلمانی نیست
....................................................
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد
به دلی دل بسپار که جای خالی برات داشته باشه
ودستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلده
....................................................
دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند
و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند
با خواندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند
تا یکدیگر را امتحان کنند
و هر کدام در انتظار دیگری همدیگر را نمی بینند
چون هر دو به صورت اتفاقی
به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند:
« عشقت را رها کن ، اگر خودش برگشت مال تو است
و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »
آنها هر کدام منتظر بودند
تا دیگری شرط عشق را به جا بیاورد