بهار اومد که من شیدا بگردم
چو ماهی بر لب دریا بگردم
پلنگ
در کوه و اهو در بیابان
همه جفتند و من تنها بگردم
سه روز رفته ای سی روز حالا
زمستون
رفته ای نوروز حالا یار
تو که گفتی برو صد سال دیگر
نگیرم
غیر تو من یار دیگر یار
سر
سالی نشد یاری گرفتی
زبانت با من و دل جای دیگر یار
دلم
می خواهد که با تو یار باشم
چو
دونه در میان نار باشم یار
چو
دونه در میان نار شیرین
چو
بلبل محرم گلزار باشم یار
به
دستمالم گل بادام دارم
نه
شب خواب و نه روز ارام دارم یار
سر راهت نشینم گل بریزم
اگر
خنجر بباره بر نخیزم یار
اگر خنجر بباره مثل بارون
که
تا رویت نبینم بر نخیزم یار
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم،
چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم
NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست
اینگونه نگاه کنید...
مرد را به عقلش نه به ثروتش
زن را به وفایش نه به جمالش
دوست را به محبتش نه به کلامش
عاشق را به صبرش نه به ادعایش
مال را به برکتش نه به مقدارش
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش
غذا را به کیفیتش نه به کمیتش
درس را به استادش نه به سختیش
دانشمند را به علمش نه به مدرکش
مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش
دل را به پاکیش نه به صاحبش
جسم را به سلامتش نه به لاغریش
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
در انتشار آنچه خوبیست
آخرین نفر نباشید


من از اون آسمون آبی می خوام
من از اون شبهای مهتابی می خوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتهای بی تابی می خوام
من می خوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخه ی حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهار دل من
یه بیابون لاله زاره دل من
من از اون آسمون آبی می خوام
من از اون شبهای مهتابی می خوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتهای بی تابی می خوام

دلم برای نه گفتنات خیلی تنگ شده...

قهر ها بهانه است
کسی که دوستت دارد،
برای ماندن در بین هزاران نقطه ی سیاه شب،
حتی اگر یک نقطه ی سپید بیابد،دلیلش می کند برای ماندن!
و کسی که می خواهد برود...
در سپیدی روز حتی اگر نقطه ای سیاه را هم نیابد
با انگشتش به گوشه ای اشاره می کند که انگار نقطه ای سیاه یافته...
کسی که رفتنی است
بگذار برود
رودخانه اگر عاشق دریا بود
عشقش را به چاه فاضلاب نمی داد

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
میخواهی کودک باشی
کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد
بزرگ که باشی
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی
یــــــــــــــــــــــــــــــاد بگیر